تبليغاتX
كشكول زائر

روز شکار پیرزنی با قباد گفت                           کز آتش فساد تو جز دود آه نیست

روزی بیا به کلبه ما از ره شکار                  تحقیق حال گوشه نشینان گناه نیست


هنگام چاشت سفره بی نان ما ببین           تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست


دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد                دیگر به کشور تو امان و پناه نیست

از تشنگی کدوبنم امسال خشک شد              آب قنات بردی و آبی به چاه نیست


سنگینی خراج به ما عرصه تنگ کرد             گندم تراست حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو دیده جز آلودگی ندید                 بر عیبهای روشن خویشت نگاه نیست

حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است               کار تباه کردی و گفتی تباه نیست


صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت          جز سفله و بخیل درین بارگاه نیست


ویرانه شد ز ظلم تو هر مسکن و دهی    یغماگر است چون تو کسی پادشاه نیست


مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز            از بهر مرده حاجت تخت و کلاه نیست

یک دوست از برای تو نگذاشت دشمنی          یک مرد رزمجوی ترا در سپاه نیست


جمعی سیاه روز و سیه کاری تو اند                باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

مزدور خفته را ندهد مزد هیچکس             میدان همت است جهان خوابگاه نیست

تقویم عمر ماست جهان هر چه میکنیم           بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست


سختی کشی ز دهر چوسختی دهی به خلق    در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست

"پروین اعتصامی"

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 16:12 |

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند

 یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند.

 

پی نوشت: برگرفته از وبلاگ دواساز.

+ نوشته شده توسط امين واعظي در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 7:52 |

سال ۹۱ بر همه شما عزیزان مبارک باد

فراموش نکنیم در این روزها سعی کنیم همدیگر را ببخشیم

وبرای بهتر زیستن در سال پیش رو از همین امروز هدف گزاری و برنامه ریزی کنیم

بله از همین امروز

+ نوشته شده توسط امين واعظي در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 20:5 |
ريش گرو گذاشتيم تا بتوانيم از ترکيه بيرون بياييم!
 
ما آنجا ريش گرو گذاشتيم تا بتوانيم از ترکيه بيرون بياييم. هنوز بدهکاريم وبايد پول هتل را بدهيم. کمي پول همانجا جور کرديم و بخشي از بدهي ها را داديم اما قسمت زيادي از آن باقي ماند

حميد درخشان از شرايط تيمش ناراضي است. او مي گويد«در ترکيه تمرينات بسيار خوبي برگزار کرديم ولي افسوس که آخرش همه چيز خراب شد.پول نداشتيم هتل را تسويه کنيم واتفاقاتي رخ داد که اصلا زيبنده نبود»

در حالي که مدير عامل شاهين گفته که تيم فقط نيم ساعت معطل شد تا پول از تهران واريز شود اما درخشان مي گويد که چنين نبوده و هنوز هم بدهکار هستند«ما آنجا ريش گرو گذاشتيم تا بتوانيم از ترکيه بيرون بياييم. هنوز بدهکاريم وبايد پول هتل را بدهيم. کمي پول همانجا جور کرديم وعلي الحساب بخشي از بدهي ها را داديم اما قسمت زيادي از آن باقي ماند. باور کنيد خيلي زشت بود. ايران نبود که بتوانيم با مسئولان هتل صحبت کنيم و مشکل حل شود. به ما بدبين بودند ودرب هتل را بسته بودند تا فرار نکنيم.»

ماجرا اما چه بود؟ اين تيم با هتل کرملين آنتاليا براي اردوي 9 روزه اش قراردادي 60 هزار دلاري بسته بود ولي فقط 5 هزار دلار توسط فرزند افراشته واريز شد.بازيکنان صبحانه خود را روز سه شنبه خوردند و رفتند که وسايل شان را بردارند که ديدند مسئولان هتل درب اتاق ها را قفل کرده و کليدها را برداشته اند.

اصرارها بي فايده بود ويکي از دوستان درخشان در ترکيه 5 هزار دلار ديگر مي پردازد و واسطه مي شود تا بعدا" اين بدهي (50 هزا دلار)پرداخت شود. تماس با مديران باشگاه که همه در ايران بودند هم بي جواب مي ماند . تيم سوار اتوبوس مي شود اما اتوبوس هم حرکت نمي کند و عاقبت بازهم دوست درخشان گره گشا مي شود وراننده را راضي به حرکت مي نمايد. وقتي به فرودگاه استانبول مي رسند بايد بابت اضافه بار تيم شامل وسايل تمرين و...900لير(حدود 970هزارتومان) بپردازند اما پولي ندارند. عاقبت 30 تن از بازيکنان ومربيان هر يک 30 لير روي هم مي گذارند تا مشکل حل شود. نکته جالب اينکه تيم براي ناهار پول نداشت وبازيکنان گرسنه ماندند!

درخشان حالا از آن شرايط وعدم پاسخگويي مدير عامل باشگاه ناراحت است.مي پرسيم با آنها حرفي نزده مي گويد« چه حرفي دارم بزنم؟ چيزي که نبايد مي شد شده.خسته شده ام از اين وضعيت. با آن تمرينات خيلي به شرايط تيم اميدوار شده بودم اما روحيه بچه ها به هم ريخت. من با شوق زيادي به شاهين برگشته بودم اما شرايط نه تنها بهتر نشده که بدتر هم شده»

ازاو که از اوضاع دل پري دارد در مورد فينال جام حذفي پرسيديم« نمي دانم تا آن روز چه اتفاقي مي افتد. فقط مي توانم بگويم اين بازي مهم بايد در ورزشگاهي مناسب برگزار شود.من فکر نمي کنم چمن حافظيه کيفيت برگزاري اين بازي را داشته باشد. به هرحال قرار است قهرمان ايران و يکي از نماينده هاي ما در آسيا از اين بازي مشخص شود.بايد کلان نگر بود و متاسفانه اين زمين براي هر دو تيم و حتي فوتبال ايران خوب نيست»

سرمربي شاهين درپايان در خصوص انتخابات فدراسيون هم به ايران ورزشي گفت« من مانده ام که اگر کفاشيان بازنشسته بود چرا انتخاب شد و چرا انتخابات را برگزار کردند؟ تازه يادشان آمده اوبازنشسته است؟»

 ماخذ: سایت نود

+ نوشته شده توسط امين واعظي در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 19:10 |

انا لله و انا الیه راجعون

باخبر شدیم که دوست گرانمایه عزیز و اندیشمندمان جناب آقای محمودرضا پولادی در سوگ خواهر مهربان و گرامیشان هستند. بسیار متاثر شدیم و جا دارد که به ایشان و خانواده بزرگوارشان که مایه مباهات هر کازرونی هستند تسلیت عرض نموده و از درگاه ایزد منان برای این دوست خوب و ارزشمند و خانواده محترمشان صبر و اجر جمیل و جزیل خواستاریم . از ایشان میخواهیم که ما را در این غم طاقت فرسا و جانسوز همدل و همراه با خود و خانواده دانسته و انشاء الله که روح این خواهر مکرمه نیز با فاطمه زهرا س و اولیاء الهی در بهشت رضوان محشور گردند...آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده توسط امين واعظي در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 18:7 |

فرهادی پس از گرفتن جایزه نخستین اسکار سینمای ایران، خطاب به حاضران در مراسم گفت: سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگی کهن كشورم زير غبار سياست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارندو از دشمنى و کینه بیزارند.

+ نوشته شده توسط امين واعظي در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 17:51 |

حدودا یه هفته پیش با دو تا از دوستان رفتم از یه فروشگاه بزرگ خرید کنم.اومدم میوه بخرم فروشنده گفت"بنده خدا یه سرباز همه چیزاش را گم کرده داره گریه میکنه " نمیدونم چه جوری اومدم بیرون دنبالش دیدم یه جوون لاغر و نحیف با چهره ای رنج دیده با لباس مندرس سربازی یه گوشه ای کز کرده و داره اشک میریزه.باور نمیکردم انگار تازه بهش گفته باشند که مادرش را از دست داده بهش گفتم چیه چی شده ؟ نمیتونس حرف بزنه هق هق بچه گانه ای داشت لکنت گرفته بود از بس گریه میکرد .گفت که "همه چیزم رفت نمیدونم چیکار کنم عابر بانکم با کیف پولم را تو تاکسی جا گذاشتم حالا هم باید برم بندرعباس"پرسیدم بچه کجایی ؟ گفت :خرم آباد .دستش را تو دستم گرفتم کفتم گریه نداره برادر اینهمه گریه میکنی برای چی مگه چقدر پول داشتی ؟گفت سی هزار تومن تو کیفم بود و هفتاد هزار تومن تو کارت عابر بانکم بود .گفتم نگران نباش شماره تلفن تو کیفت نیست گفت چرا هست شماره برادرم و مادرم اینا هست ولی رمز کارتم هم روی اون نوشته بودم. گفتم نگران نباش بهت بر میگردونن ایشالا.

دستش را گرفتم آوردم کنار عابر بانک یکی دو نفر هم پنج هزار تومن ده هزار تومن بهش کمک کردند.کارت زدم برای صد هزار تومن ، تو حسابم نبود .پنجاه هزار تومن براش گرفتم گفتم کارت راه میفته گفت شرمنده داداش بخدا خیلی مردی خدا محتاجت نکنه بخدا فکر میکردم تو این شهر غریب این دم غروب چیکار کنم. شماره همراهم را هم بهش دادم که اگه مشکلی داشت بهم خبر بده باهاش خداحافظی کردم. اون رفت تا خودش را به اتوبوس بندرعباس برسونه تا فردا صبح محل خدمتش حاضر باشه.خیلی خوشحال بودم در پوست خودم نمیگنجیدم میگفتم خدا را شکر که این توفیق شامل حال من شد.عادت ندارم این جور مسائل را جایی بگم ولی اینبار تو چند تا جمع مطرح کردم و میگفتم خدایا من چه کار مثبتی انجام داده ام که چنین توفیقی به من دادی؟ ...................................................

امشب منزل یکی از همون دوستان دعوت بودم یکمرتبه گفت راستی اون سربازی که اونشب بهش کمک کردی یادته گفتم آره چطور گفت ..فلان فلان شده امروز هم تو محله مون دیدمش تا وایستاده گریه میکنه و معرکه گرفته رفتم بزنمش فرار کرد.............................

باور نمیکنید چقدر حالم بد شد .هنوز هم که دارم مینویسم اینو باورم نمیشه اصلا گریه هاش را نمیتونم فراموش کنم قلبم را بهم ریخته بود. من انسان ساده لوحی نیستم خیلی هم تو روانشناسی ادعام میشه اصلا نمیتونستم ازش باور کنم . قسم خورد که یکی از دوستانش هم که تو صحنه بوده میگه یارو را میشناسه .آدرسش را هم بلده میگه بخاطر اعتیاد باباش از خونه طردش کرده اونهم با این لباس سربازی کارش شده این.

گفتم آدرسش را گیر بیار میخوام ازش شکایت کنم .با خودم کلنجار میرم نمیدونم چه برخوردی باهاش کنم بذارمش به حال خودش تا تو فلاکت خودش بمونه یا واقعا حالش را بگیرم تا با احساسات مردم اینجوری بازی نکنه .

شما نظرتون چیه؟

+ نوشته شده توسط امين واعظي در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 9:59 |

سلام

قبل از هر چیز لازم میدونم خدمت دوستان عزیزم تشکر کنم که با ارائه نظرات مختلف در پست قبل بر موضوع زیارت عتبات در این شرائط آری یا نه ؟ در توجه نمودن به يك بحث جديد اما جدي سخن راندند.

بله عليرغم پيش بيني كه خودم و برخي از دوستان داشتيم حقير بسلامت به كشور عراق رفته و برگشتم و توفيق نوشيدن شربت از جنس شهادت را نيافتم .بماند كه چه وصيتهايي به اطرافيانم كرده بودم و چه خوابهايي كه نديده بودم از باب شهادت و اينكه فرزند ارشدم امير پس از شهادتم پر سهميه خواهد شد و براحتي بر غول كنكور و ساير مافياي ديگر غلبه خواهد نمود...

ديدار حقير از عتبات عاليات در كشور عراق مصادف شده بود  با ايام مباركه اربعين و آنجا بود كه شور و هيجان و شكوه شيعه را ميشد به وضوح مشاهده نمود. سيل جمعيت كه به طرز باورنكردني از گوشه كنار جهان خود را به كربلا رسانيده بودند تا در اين اجتماع عظيم شركت جويند.(بنا بر آمار منتشره بيش از هفده ميليون زائر ) از كشورهاي مختلف كه حقير شاهد بودم از شيعيان آمريكا گرفته تا هند و پاكستان و بحرين ولبنان و تركيه و ايران و.. همه با گذراندن مشقات زياد خود را در اربعين بكربلا رسانيده بودند . اين خيل عظيم كه بيشتر از شهرهاي شيعه نشين عراق مثل بصره با پاي پياده مرد وزن و پير و جوان "حركت واقعا خودجوش" بسمت كربلا مي آمدند نه تنها كشور عراق بلكه كل جهان اسلام را تكان داد. عظمت و شكوه اين جمعيت ستودني بود وليكن در محتوا كه غوص ميكردي هزاران بار تاسف ميخوردي و واويلا ميگفتي بر وضع شيعه و مسيري كه برگزيده است.

بله متاسفانه اينهمه جمعيت كه ميتوانست نماد و نمود يك فرهنگ شيعي باشد و پيامدهاي مثبت و ارزنده اي براي جهان داشته باشد در بسياري از مواقع مايه شرمساري و تاسف هر بيننده اي را فراهم آورده بود. ناهنجاري رفتاري ، عدم رعايت شئونات اخلاقي ، ابداع بدايع محيرالعقولي كه گاها از اين جمعيت سر ميزد مرا سخت به شگفتي برده بود. بروز افعالي نظير قمه زني در ملا عام هر بيننده اي را به تنفر و تهوع واميداشت.

-در بين الحرمين كه جاي سوزن انداختن نبود ديدم جماعتي سينه خيز ميروند علت را پرسيدم تا اينان نذر نموده اند بهمين شكل خود را بضريح مطهر برسانند .خراشهايي در بدن داشتند كه خون و عفونت از آن بيرون زده بود و با همين وضع عليرغم ممانعت خدام و ديگر زوار خود را به صحن مطهر رساندند و باعث آلودگي آن مكان مقدس شدند.

- شخصي را ديدم كه چهار دست و پا ميرفت و زنجيري بر گردن بسته به دستان دوستش داشت و مرتب صداي (بلانسبت) سگ را در می آورد  وايشان كه متاسفانه با افتخار خود را ايراني و صاحبش را نيز ايراني معرفي ميكرد  صدا ميزد كه – العياذبالله- من سگ حسينم ..غافل از اينكه حسين(ع) آنگونه براي احياي دين جدش رسول الله و نجات آدميت و انسانيت اين اشرف مخلوق جانش را فدا كرد تا ما آدم شويم و آدم بمانيم  نه اينكه بعد از اينهمه قرن تازه ما سگ شويم.

- فشار جمعيت براي لمس ضريح مطهر بقدري بود كه هر از چندگاهي شخصي از اين فشار  از حال ميرفت و زير دست و پا له ميشد . شخصي با پاي گذاردن بر دوش ديگري از ضريح بالا رفت و چند تكه پارچه كه براي تبرك انداخته بودند برداشت .بسيار بودند كه با ضربه آرنج بيني ديگري را خون آلود نموده و باعث آلودگي آنمكان ميشدند . واين توهين و وهن صريح به ساحت مقدس آنحضرت دل هر بيننده اي را جريحه دار ميكرد واز خود خجل كه چرا اينگونه اساعه ادب ميشود و ادب را در اين حريم امن و پر حرمت رعايت نميكنيم .

- وضعيت بهداشت و نظافت هم كه ديگر قابل بيان نيست . در كشوري كه فاقد مديريت شهري و شهرداري مسئول است آنگونه نذري دادن و پخش كردن زباله جات اطراف و اكناف خيابان و خوابيدن في مابين زباله ها و آلودگي و آلودگي كجا مصداق و مظهر النظافه من الايمان است. بخدا قسم ظلمی که به شیعه و حسین (ع) در این زمان توسط خود شيعه میشود بسیار عمیق تر و وقیح تر از ظلميست كه یزیدیان در آندوران روا داشتند.

 و بدتر اينكه از اكثر اين صحنه ها با موبايل فيلم برداري ميشد و بلوتوث رواج داشت تا بگويند اينست شيعه و شيعه بدين جا رسيده است و قطعا بدعت گذار است و خونش مباح.

اين جمعيت كه بعضا باعث ميشد انسان آرامش خود را در حين زيارت از دست بدهد ُ ميتوانست و ميتواند مبلغ پيام حقیقی عاشورا و حسين ع و ياران باوفايش باشند اينچنين انحراف از اصل را پيش گرفته و معلوم نيست بكجا ميخواهد برسد. علماي عظام بيش از ديگر مقاطع تاريخ بر اينگونه ناهنجاريها و بدعتهاي ناميمون بايد خط بطلان بكشند و بر ما شيعيان است كه گوش به دستورات آن بزرگان داده و شيعه حقیقي باشيم تا ديگران با هر ديدگاهي كه دارند وقتي به ما و رفتارهامان مينگرند الگو گرفته و باعث تعالي افكار و نشر انديشه هاي درست اسلام شود و نه اينكه پرداختن به اينگونه اعمال ايجاد تنفر و بيزاري را فراهم آورده و دستمايه اي براي سوء تبليغ و نهايتا به انحراف و انحطاط كشانيدن يا انزواي بيشتر اسلام گردد.انشاءالله


پ.ن : با تشكر از استادم دكتر دشمن زياري كه عكس مرتبط با گزارش را تهيه و ارسال نمودند
+ نوشته شده توسط امين واعظي در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 20:11 |
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتآسمان بار امانت نتوانست کشیدجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهشکر ایزد که میان من و او صلح افتادآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندبا من راه نشین باده مستانه زدندقرعه کار به نام من دیوانه زدندچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن است که در خرمن پروانه زدندتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


سلام

امروز يه فال حافظ گرفتم

چند روزه كه مردد يه تصميم هستم نميدونستم چه كار بايد كنم.

راستش يكي از اقوام نزديك چند شب پيش خونمون بود .مسئول يكي از همين كاروانهاي زيارتيه .گفت كه ميخواد يه كاروان را براي اربعين ببره كربلا. نميدونم چرا ولي يهو گفتم حاجي منم هستم. اين در حاليست كه هميشه به اطرافيان سفارش ميكنم كه زيارت امري مستحبي است و تو اين اوضاع و احوال واجب نيست كه انسان چنين ريسكي بكنه .ولي اونها با استدلال به عشق اهل بيت (ع) اين حرفها تو كتشون نميرفت .به يكي از خواهرام هم قول دادم كه با خودم ببرمش كربلا بنده خدا اينهمه سفره و روضه و دعا برگزار ميكنه وليكن تا حالا موفق نشده بره زيارت امام حسين (ع) .حالا به هر كي ميگم همون حرفهاي خودم را تكرار ميكنن . اينكه آمريكائيها كه مسئول برقراري امنيت اونجا بودن از عراق رفته اند .و اوضاع خيلي قمر در عقربه مضافا به اينكه ايام اربعين هم هست و خطر مسافرت افزايش پيدا ميكنه. دو شب پيش به دوستمون پيام دادم كه بخت با ما رفيق نيفتاد و توفيق زيارت و همرهي شما برايم ميسور نيست وليكن امروز كه خواهر متوجه شده كلي ناراحته كه من با كلي دردسر پاسپورتم را گرفته ام و.. يه فال حافظ زدم اين اومد.

نظر شما چيه؟

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 22:15 |

یه آهنگ هم بشنوید اینجا کلیک کنید

احساس شما چیه دوست من

+ نوشته شده توسط امين واعظي در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 21:52 |

یاد ایامی

*

*

*

*

*

*

*

*

*

واینک

*

*

*

*

پریشان را خوب بنگریم

 "دشت برم " را دریابیم

+ نوشته شده توسط امين واعظي در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 18:56 |

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

" مرحوم حسین پناهی"

با تشکر از دوست اندیشمندم جناب استاد شجاعی


به قول برو بچ : "هفته اختلاس مبارک
+ نوشته شده توسط امين واعظي در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 و ساعت 10:32 |

چند مشکل و یک پیشنهاد

مشکلاتی چند امروزه در مملکت ما دغدغه اقشار مختلف خصوصا قشر گسترده آسیب پذیر شده است که منجمله میتوان به کمبود درآمد .تورم و گرانی روز افزون و لجام گسیخته و مالیات و عوارضی که روزانه بر گرده این قشر فشار مهلکی وارد میکند. در این اثناء دولتی ها هم بدون مشکل نیستند. در دولت از عدم پرداخت بموقع عوارض و مالیاتها و هزینه های آب و برق و .. توسط مردم که مبنای برنامه ریزیهای دولت است همیشه گلایه هایی از مسئولین میشنویم. دولت در طرح هدفمندی یارانه ها در یک جمله با این هدف و شعار وارد شد که "یارانه ها را از کالا ها برداشته و بطور عادلانه بین مردم تقسیم میکنیم" نتیجه اش هم که معلوم است بکجا رسیده ایم. بنده یک پیشنهاد دارم که شاید برخی از این دست مشکلات را حل کند . مبلغی بعنوان یارانه در اختیار مردم قرار میگیرد و بعضا بعنوان پول امام زمان (عج) هم نامیده شده و سفارش اکید نموده اند که درصدی از این پول را مردم برای هزینه آب بها و برق و گاز و ... بپردازند و بقیه اش را هم پس انداز !!!کنند و به آن دست نزنند . بسیار خوب.عرضم اینست که دولت یه زحمتی بکشد این پول را به حساب مردم واریز نکند .و در عوض هزینه برق و گاز و ... را مستقیما به نهادها و دستگاههای مرتبط بپردازد بدین معنا که قبضی درب منازل مردم نیاید . قطعا عدم وصولیهای دولت در این باب جبران خواهد شد و مشترک بدون پرداختی نخواهیم داشت. شعار آب و برق مجانی نیز میتوانیم سر دهیم.عابر بانکها هم خلوت میشوند و گردش بی خود مالی در بانکها هم متوقف میشود.و این مهم هم برای دولت سهل الاجرا و سهل الوصول تر خواهد بود. مردم هم که استفاده درست و بهینه را بلد نیستند مجددا متولی مطمئنی چون دولت برای پولشون برنامه ریزی میکند.  البته اگر پرداخت یارانه ها برای اغفال و عوام فریبی نباشد چه دلیلی دارد پولی به حساب مردم واریز شود و بعد چند برابر از آنها به عناوین مختلف ستانده شود و دائما هم توصیه گردد که این پول را برداشت نکنید.من به نمایندگی از کل جامعه ایرانی تضمین میدهم که گر چنین شود همگان راضی تر از فعل باشند .بحث تورم و افزایش بهای کالاها و خدمات دیگر هم بماند پیشکش..تا بعد

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 19:19 |

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر
و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 و ساعت 16:59 |

عکس روز

"تفکیک جنسیتی"

مشکلات روز:(به ترتیب اولویت)

طرح مبارزه با سگ گردانی برای مهار غربزدگی.

طرح جمع آوری دیش !!!! برای مهار .....

 

طرح برخورد با بدپوششی برای مهار فساد.

طرح حذف ۴ صفر برای مهار تورم

.....

اینها همه طرح بود تا ببینیم پروژه چه باشد..

+ نوشته شده توسط امين واعظي در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 16:7 |

+ نوشته شده توسط امين واعظي در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 20:57 |

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزگ شد در آن سرزمین آفتاب درحال غروب است!!!

+ نوشته شده توسط امين واعظي در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 و ساعت 16:37 |

...نه

فردا نه

...چند ساعت بعد هم نه

...چند ثانبه دبگر هم نه...

...همین الان

 

برای مادرت نه

براي خودت یک کاری بکن

 

اگر زنده است دستش را

اگر به آسمان رفته است ...قبرش را

اگر پیشت نیست ...یادش را

اگر قهری...چهره اش را

اگر آشتی هستی پایش را...

ببوس...

برای خدا...

تا فرشته ها...میهمانت شوند...

الان که حرفم را گوش کردی...قلبت را ببین...بهشت خداوند آنجاست!!!

 

+ نوشته شده توسط امين واعظي در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 16:26 |

*روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد کدخدای ده رفت و گفت: ارباب، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم.
با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند.

 این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند.
دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که بزرگ ده هستی، آمده ام تا گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.*
* *
*کدخدا پرسید**:*

*از مال دنیا چه داری؟***

*روستایی گفت**:*

*همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است**.*

*کدخدا گفت**:*

*من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی
**.*

*روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد**….*

*کدخدا گفت**:*

*امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: ارباب، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟**!*

*کدخدا گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی**.*

*صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد کدخدا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد**.*

*کدخدا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت**:*

*امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری**.*

*چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد کدخدا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد کدخدا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست**!*
*کدخدا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد**!*
*ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد کدخدا می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد**.*
*روز بعد وقتی روستایی نزد کدخدا رفت، کدخدا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند ارباب، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم**.*

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 6:30 |

یك روز صبح به همراه یكی از دوستانم در بیابان های اطراف قدم می زدیم  چیزی را دیدیم كه در افق می درخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك "دره" بود، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست.
یك بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.

از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت "دره" نرویم.
به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فكر كردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟

 

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:35 |