تبليغاتX
كشكول زائر
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds
li {border-bottom: 1px solid #000000;margin-right: 4px;text-align:center} li a {height:20px;width:100%} li a:hover {border-bottom:1px dotted #ffffff;background-color: #F1DCB4} img#space,embed , object {margin-bottom:6px;margin-top:6px} img{border:0px} #page {text-align:center;width:778px;background: #EFD6AD url('http://ghaleb.persiangig.com/sonnati/bg.gif')} #header {height:60px;background: url('http://ghaleb.persiangig.com/sonnati/top.gif'); width:655px} #title {direction:rtl;width: 100%;text-align:center;font-size:20pt;FILTER: glow(Color= #000000,Strength=10); times; color:#FFFFCC} #desc {text-align:center;color:#FFFF00;font-size:9pt;width: 100%;direction:rtl;;FILTER: glow(Color=#ff0000,Strength=7); times; color:#FFFFCC} #main {width:540px;float:left} #matlab {margin: 20px 0px 35px 60px} #onvan{width:95%;color: #000000; font-size:9pt; font-weight:bold;height: 25px;text-align:right;font-weight:bold;direction:rtl;padding: 5px 5px 0px 5px} #bar {height:19px;background: url('http://ghaleb.persiangig.com/sonnati/bar.gif'); width:451px} #matn{font-size: 8pt; color: #645C37; line-height: 200%; text-align: justify; width:100%;v-alignment:middle; direction:rtl;padding:5px 10px 5px 10px} #nazar{color:#000;padding: 3px 5px 3px 0px;direction:rtl} #side {margin: 20px 33px 20px 0px; direction:rtl;line-height:160%;float:right} #content {width:165px} #darbareh{color:#008000;margin:8px;line-height:160%;text-align:justify;direction:rtl} #copyright{margin-top:30px;line-height:340%;width:778px;clear:all}-->
به بهانه روز مادرچهارشنبه پنجم تیر 1387

تا به حال با خودمون انديشيديم كه چرا بايد روزها نامگذاري بشن ؟ يا چرا ما در اين روزا به افرادي تبريك يا تسليت !! ميگيم ؟

چرا خيلي از ماها مترصد اومدن اين روزا هستيم؟ آيا از خودمون پرسيديم كه خريدن كادو و... در اين روزا به خاطر چيه؟

من اينجا نميخوام به سوالات فوق جواب بدم و اون را به شماها واگذار ميكنم. ولي ميخوام از تبعات عموما منفي اون خصوصا در اجتماع و خانواده يه كمي بنويسم.

نامگذاري برخي از روزاي  سال به افراد خاص در كشورهاي گوناگون رواج داره . البته نه به اين شكلي كه اينجا هست يعني شايد در طول سال چنين روزايي به تعداد انگشتاي دست هم نرسه. ولي در كشور ما اين مناسبتها به گونه ايست كه كل سال را تحت تاثير قرار ميده و وقتي حساب ميكنيم ميبينيم كه 26 روز از سال به غير از جمعه ها به خاطر همين مناسبتها تعطيلي رسمي داريم بعد تعطيلات غير رسمي هم بجاي خود . به اين مسائل زياد كار ندارم. ونميخوام حساب كنم كه چه خسارتهايي به جامعه ميرسه. ولي اين يك طرف و تشريفات زائدي كه مابه اينا  اضاف كرديم از طرف ديگر اين مسئله را در حد يك معضل مطرح ميكنه.

ما برخي اوقات اصول را فراموش ميكنيم و به فروع بيشتر بهاء ميديم . مثلا همين ديروز كه روز زن يا مادر بود به جاي اينكه به وجه تسميه اينروز و بعد به مقام و شخصيت حضرت زهرا"س" و منش رفتاري ايشان توجه كنيم . فقط چشممون به جيب فرزندان ويا شوهران خوشبختمون!! است كه چه چيزي كادو ميارن . يكي از دوستامون ديروز از اين جريان حسابي شاكي بود و ميگفت كه من در طول سال همش گرفتار اينجور تشريفات هستم . پرسيدم چه تشريفاتي ؟ گفت يا روز زنه يا سالگرد ازدواجه يا سالگرد عقده يا روز تولد  زن يا بچه اس يا عيده يا ..... ميگفت كه در طول سال با هم مثل دو فرشته زندگي ميكنن ولي واي به اين روزا كه اگه يادش بره تبريك  اس ام اس كنه چه عزايي بر پا ميشه میگفت این نامگذاریها هم ما را به جون هم انداخته !!  اينا به كنار و روي چشم . بيچاره ميناليد كه از اين ديد و بازديدها و مراسم نزديكان هم بي نصيب نيستم  كه دائم در حال خريد كادو هستم . اين يك داستان وداستان ديگه اينكه : يكي از اقوام ما به هيچ كدوم از اصول وفروع دين مقيد نيست ولي اعتقاد راسخ داره كه روز عيد قربان بايد يه خوني ريخته بشه . و گوسفند يا مرغي ميكشه و بعد خودش نوش جون ميكنه.

اينها را كه نوشتم  بياد جمله اي از پيامبر اسلام افتادم كه زماني كه سلمان فارسي هديه اي را به خاطر عيد نوروز به ايشان داد سوال فرمود كه اين به چه مناسبت است ؟ سلمان گفت به خاطر عيد باستاني نوروز است. وپيامبر فرمود چه خوب است كاش هميشه عيد بود و آن روزي كه دل انسان شاد باشد همان روز عيد است. ميشناسيم افرادي را كه در طول سال به مادر يا همسرشان هيچ توجهي نميكنند ولي در روز مادر با يك پيام  ميخواهند همه چيز را جبران نمايند . متاسفانه ما در اينجا از همه چيز استفاده ابزاري ميكنيم وسعي ميكنيم از اين روزا هم به نوعي جيب بري شرعي و مقبول كنيم  در حاليكه از اصل آن فاصله بسيار گرفته ايم ....


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: اجتماعی | لینک |
گروه 99شنبه یکم تیر 1387

گروه 99 را مي شناسيد ؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: چرا اينقدر شاد هستى؟؟آشپز جواب داد: قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ...

 پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است؟پادشاه با تعجب پرسيد: گروه ٩٩ چيست؟؟نخست وزير جواب داد: اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟؟
پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!
پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.
نخست وزير جواب داد: قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند.
آنان زياد دارند اما راضى نيستند.
تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر يکصد سکه را از آن خود کنند!
اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

آيا شما هم عضو گروه 99 هستيد ؟!


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: شعروادبیات | لینک |
بوشهر..چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

...

آسمان شرجي بود

بوي نم ، بوي تمباكو، ماهي ، ميگو

شهر در مرطوبيست

میتوان درک نمود

مردم شهر چرا بي حالند؟

...

درهمين نزديكي ،

 پشت اين شرجي كولر گازي

دوستي پابرجاست ،

زندگي در گذر است

با صميميت خاص

...

خردسالي ديدم

كه در اين حال وهوا

پشت يك كوچه بن بست ، غريب

توپ بازي ميكرد

...

شهرآرام  كه نيست

شهر پرجنجال است

بندريها آرام

بندري ميخوانند

با دلي پرامّيد

لنج را میرانند

نخل را میفهمند

قصه را میدانند

...

در عبور از جاده

به ولات پدري

ميني بوسي بي رنگ

آبي بي رونق را ديدم

كه در آن

موج شادي وشعف

وصفا رونق داشت

...

گويي تنها

من غريبم اينجا

 

مسيرپشتكوه 14/3/78


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: | لینک |
حكايتي خواندني از توماس آلوا اديسون پنجشنبه نهم خرداد 1387
 اديسون در سنين پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود .
هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود .
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود .
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند .
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد .
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت:
پسر تو اينجايي ؟
مي بيني چقدر زيباست!
رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟
حيرت آور است!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!
واي ! خداي من، خيلي زيباست!
كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.
نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت دارد در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطـور مي تواني؟
من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد.
مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند.
در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم.
الان موقع اين كار نيست !
به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.
آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود .


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: علمي | لینک |
قهرمانی پرسپولیسچهارشنبه یکم خرداد 1387


قهرمانی پر صلابت قرمز پوشان در سه جبهه (اخلاق سالاری- حاشیه ستیزی و فن محوری) را به تمام هواداران خونگرم این تیم مردمی تبریک و تهنیت عرض میکنم.


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: ورزشی | لینک |
میخ عصبانیتدوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

  يك بچه كوچيك بداخلاقي بود.

پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب .

 روز اول پسرك مجبور شد ۳۷ ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد .

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به  طرف آن ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود.


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: اجتماعی | لینک |
صرفه جویی ؟؟؟؟؟؟؟سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

...صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

...

ما از درون زنگ زدیم !!!

.....

اکبر اکسیر


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: شعروادبیات | لینک |
تله موشچهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
 
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
 
او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
 
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
اگر مشكلی برای كسی پیش آمد و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

 


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: اجتماعی | لینک |
همیشه راه حلهای ساده تری هم وجود داردشنبه بیست و چهارم فروردین 1387

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهرخودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح نمی ریزد.

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت -زیر آب کار می کرد-روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند. آنها از مداد استفاده کردند.

 

                                    


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: عمومی | لینک |
آئین سیزده بدر چهارشنبه هفتم فروردین 1387

    هر چقدر"۷" عددي مقدس و محترم است،"۱۳" عدد نحس و نامباركي تلقي مي‌شود. ايراني‌ها براي اين‌كه اين بديمني را از خود دور كنند از چند صد سال پيش قرار گذاشتند كه اولين روز"۱۳" از سال جديد به دشت و صحرا بروند، سبزه‌هايي را كه در هفت‌سين گذاشته بودند در آبي بيندازند و آن‌قدر شادي و جست‌وخيز كنند تا نحسي روز سيزده از آنها دور شود.
غذاي روز سيزده به‌در شهرهاي مختلف فرق مي‌كند. در اغلب شهرها، زنان باقالي‌پلو، آش، كوكو يا كوفته درست مي‌كنند.معروف‌ترين رسم سيزده به‌در پس از به آب سپردن سبزه‌ها، گره زدن دو سبزه به همديگر است. اين دو سبزه را تمثيلي از پيوند يك زن و مرد جوان مي‌دانند. به همين دليل مادربزرگ‌ها جوان‌ها و بخصوص دختران جوان را به گره زدن سبزه‌ها تشويق مي‌كنند.دكتر نيك‌نام دربارة سابقة رسم گره زدن در روز سيزده به‌در مي‌گويد: برخي از آداب نوروز به آيين زرتشتي بازنمي‌گردد بلكه مربوط به باورهاي مردمان آريايي است كه پيش از زرتشت در سرزمين ايران زندگي مي‌كردند. طبق يكي از اين باورها، بارندگي به فرشته‌اي به نام تِشتر مربوط است كه در آسمان‌ها به صورت اسب سپيدي در حال حركت است و هرگاه با ديوي به نام اَپوش بجنگد و برنده شود، سالي پر از سبزي و خرمي و باران در پيش است. به همين دليل ايرانيان روز سيزدهم فروردين كنار سبزه‌ها و جويبارها مي‌روند و به‌ويژه زنان كه نمايندة آناهيتا يعني ايزدآب هستند با نوازش سبزه‌ها و گره زدن آنها حمايت خود را از فرشتة باران نشان مي‌دهند.
امّا دكتر وكيليان مي‌گويد: در گذشته جامعة ما جامعة بسته‌اي بوده است. زن هميشه در خانه بوده و منتظر بوده تا به خواستگاري‌اش بروند. امروزه تغييراتي به‌وجود آمده اما در گذشته دختران نمي‌توانستند همسرشان را خودشان انتخاب كند. بنابراين مهم‌ترين آمال و آرزوهاي هر دختري در گذشته اين بود كه شوهر خوبي بكند يا زودتر به خانة بخت برود. دربارة دخترها اين حرف وجود داشت كه: دختر كه رسيد به "۲۰" بايد نشست و به حالش گريست. اينها جزء فرهنگ ما بوده است. دختر در"۱۶"، "۱۷" سالگي بايد به خانة بخت مي‌رفت وگرنه ماية ننگ به حساب مي‌آمد. اينها واقعياتي بود كه وجود داشت. به همين دليل دخترها به امامزاده مي‌رفتند، سبزه گره مي‌زدند و سفره‌هاي نذري پهن مي‌كردند تا شايد نيروهاي غيبي كمك كنند و شوهري برايشان پيدا شود زيرا دختري كه ازدواج نمي‌كرد جايگاهي در جامعه نداشت.
روز سيزدهم فروردين مانند شب آخرين چهارشنبة سال اهميت ويژه‌اي دارد. اگر با چهارشنبه‌سوري به استقبال نوروز مي‌رويم، با سيزده به‌در نوروزمان را بدرقه مي‌كنيم. نوروز كه مراسمش محفلي خانوادگي دارد، با دو حركت اجتماعي و عمومي از خانه‌ها به خارج راه مي‌يابد، با دو آيين سنتي كه نشان از همبستگي جمعي دارند.


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: تاریخی | لینک |
عیدتان مبارک ولی.......شنبه سوم فروردین 1387

 

به یاد داشته باشیم که هستند کسانی این چنین تنها ..........

 

 


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: | لینک |
انتخاباتیکشنبه پنجم اسفند 1386
در انتخابات مجلس به كدام گروه رای میدهید ؟








نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: | لینک |
همه توانچهارشنبه سوم بهمن 1386

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد. اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد.
در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:

" چرا تمام نیرویی را که در اختیار توست به کار نمی بری؟ "
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت: " اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم. "
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد. " نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی! "

پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد.....

 


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: اجتماعی | لینک |
محرمشنبه بیست و دوم دی 1386
.....خوب گوش كن . ميشنوي؟ صداي هل من ناصر ينصرني؟ بله دوباره محرم امد. وعلم ها بالا ميروند ومداحان مي سرايند: واي حسين ... / باز اين چه...
ومن و تو چه ميكنيم؟ گريه؟ ناله؟ براي چه كسي وچرا؟ بله، چرا گريه ميكنيم؟
اصلا از محرم چي فهميديم؟ فلسفه عاشورا را ميدانيم؟ فلسفه حج نيمه تمام را چه طور؟
از محرم نذري هايش را فهميديم؟ سينه زدنهايش را؟ وبعد از محرم.....
چقدر امام حسين(ع) را شناخته ايم؟
بياين كمي بيشتر فكر كنيم وبا نگاهي تازه و نو به عاشورا بنگريم. ما خودمان را گم كرده ايم. خيلي چيزها را فراموش كرديم وشايد هم...
فكر كنيم شايد كه ذره اي از پيام كربلا را بفهميم..
كه: حسين بيشتر از آب, تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند
گوش كن....

کلیپ شد تا محرم...
 

نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: مذهبي | لینک |
"مادر باران" دوشنبه دهم دی 1386


مادر... باران


آسمان ابري نيست

آرزوي باران...

راستي ديدن باران چه تماشادارد

واي باران ديدن ،خنديدن

قطراتي خوش رنگ

صاف ويكرنگ وزلال

راستي يكرنگي ديگر مرد

...بقیه در ادامه مطلب


براي ديدن ادامه مطلب كليك كنيد

نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: شعروادبیات | لینک |
بدون شرحسه شنبه بیست و هفتم آذر 1386

تصویر دیگری از رئیس جمهور

نظر شما چیست؟


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: سیاسی | لینک |
نسبت با خدایکشنبه هجدهم آذر 1386

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: مذهبي | لینک |
حيدر بابايه سلامیکشنبه ششم آبان 1386

 

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا

سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !

منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

 

حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 


براي ديدن ادامه مطلب كليك كنيد

نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: شعروادبیات | لینک |
داوري علي(ع)چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

 روايت شده دو مرد کيسه اي را که صد دينار در ميان آن بود ، نزد زني به امانت گذاشتند و شرط کردند امانتي را بايد در حضور دو نفر مسترد کند . بعد از مدتي طولاني ، يکي از آن مردان به زن امانت دار مراجعه کرد و گفت : دوست من فوت کرده ، امانت را به من رد کن ، چون شرط کرده بودند که دو نفري براي گرفتن امانت مراجعه کنند ، زن امانت را به آن مرد نداد . بالاخره مرد به قوم و خويشان زن شکايت کرد ، آنها فشار آوردند و کيسه امانتي را به آن مرد داد .

پس از يک سال رفيق او که زن فکر مي کرد ، مرده است آمد و امانتي را طلب نمود . داوري به "عمر" برده شد و عمر به زن گفت : تو ضامني که پول اين مرد را بدهي. زن ، "عمر" را سوگند داد که اين داوري را به علي (ع) وا گذارد تا شايد گره کور کارش با سر انگشت تدبير و کياست علي (ع) گشوده گردد .

شاکي به خدمت آن حضرت رسيد و شکايت خويش را مطرح کرد . حضرت علي (ع) فرمود : مگر قرار شما اين نبود هر دو با هم براي بردن کيسه امانتي مراجعه کنيد ، مرد گفت : بلي ، حضرت فرمود : کيسه شما آماده است ، برو دوستت را بياور و کيسه را تحويل بگيريد . مرد حيله گر شرمنده شد و پي کار خود رفت . اين خبر چون به "عمر" رسيد ، گفت : به غير از خدا به کسي غير از علي در قضاوت اعتقاد ندارم.


نوشته شده توسط امين واعظي | موضوع: | لینک |
سياه و سفيدسه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

اين شعرتوسط يک بچه آفريقايي نوشته شده

 "کانديداي شعر برگزيده سال 2005 "

"عكس تزئيني است"

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم

 

و تو، آدم سفيد،

 

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي


و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟ .........

   -----------------------

"When I born, I Black, when I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, when I scared, I Black,
When I sick, I Black, and when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, when you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, when you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored? ......."